فرشته های آسمانی

شعرهای مارال

مارال  آهوی کوچولوی من تازه متوجه شدم که میتونه شعر بگی درست  مثل خودم  وای که چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم میتونی شعر بگی البته در حد یک  بیت ولی خیلی خوشحالم بهت قول دادم توی وبلاگ بنویسم که وقتی بزرگ شدی بخونی     وای وای وای نگاش کن                    شاپرک و صداش کن      آی نیزه نیزه نیزه                 دلم برات میریزه  سلام سلام ای جوجه          م...
16 آذر 1391

نگرانم

مائده شیرینم مریض شده امسال از اول مهر تاحالا پنجمین بار هست که مریض شده هرسال با شروع پاییز مائده مریض میشه نمیدونم شاید سال آینده  مجبورش کنم واکسن انفوانزا بزنه  خیلی نگران مائده هستم چون خیلی ضعیف هست با کوچکترین  تغییر هوا سرما میخوره بهرحال امیدوارمهرچه زودتر خوب بشه مائدهی عزیزم دیگه خانوم شده باورم نمیشه قد کشیده داره قد خودم میشه وروز به روز خوشکلتر امیدوارم که همیشه سالم باشه ...
16 آذر 1391

سلولها

سلام به خوشکلهای خودم مائده عزیز مامان این هفته امتحان داری نمیدونم چرا امسال به این زودی امتحانات شروع شده  درس میخونی ولی همش استرس داری چون امسال هم نماینده کلاس هستی میخوای بقول خودت جلو بچه ها کم نیاری هفته قبل هروز علوم میخوندی و تقسیم سلولی رو انقدر بلند خوندی که دیشب وقتی مارال برام نقاشی کشید چیری سردرنیاوردم و گفتم این عکس چیه و مارال گفت این عکس سلوله گفتم سلول چیه گفت یه چیزی تو بدن انسانه هم من هم تو و هم بابا خیلی تعجب کردیم  چون درست شبیه عکسی که تو درس تو بود شکل سلول ماهیچه رو کشیده بود فکر کنم وقتی مارال به مدرسه بره تمام درسها براش تکراری باشه و کسل کننده همینطوره نه ؟؟!!ا راستی  چون وبلاگتون به اسم...
8 آبان 1391

بدون عنوان

سلام به دخترای گلم  مارالی دیروز همراه مامان جون رفتی خونه خاله وقتی گفتی میخوام بروم خیلی تعجب کردم چون هیچ وقت تنها جایی نمیری  و حداقل میگی مائده هم همرام بیاد ولی دیروز مائده باید تکالیفش رو انجام میداد و تو هم هیچی نگفتی شب که اومدی گفتی مامانی اندازه ستاره های اسمون دلم برات تنگ شده بودهرچند بهت خیلی خوش گذشته بود و من خوشحال شدم  چون هیچ وقت از من جدا نمیشی دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارم مائده ی خوشکلم امسال نماینده کلاس شدی وخیلی خوشحالی و علاوه بران کاندید هم شدی که معلم کلاس اولی ها بشی باید توی مدرسه تبلیغ میکردی و اگر رای بیاری یکروز در هفته معلم کلاس اولیها میشی چند روز پیش ناراحت بودی و...
2 آبان 1391

بازم مدرسه ها شروع شد

سلام به شما گلهای قشنگم سلام به فرشته های خودم خیلی وقته براتون چیزی ننوشتم امیدوارم مامانو ببخشید مائده ی عزیزم میوه ی بهشتی مامان این روزا درگیرمدرسه هستی  باوجود اینکه بازیگوشی ولی وضع درسیت خیلی خوبه دوست دارم ازاین بهتر هم بشی اما تو خیلی بازیگوشی میکنی  و اما مارال خوشکلم تو هم از اول مهرماه به مهد کودک  رفتی خیلی گریه میکردی ولی خدا  راشکر بهتر شدی و از مربیت هم خوشت امده ولی با این وجود میگی یاد روزهایی که مهد نمیرفتم و همش تو خونه پیش مامان جون بودم بخیر و من ومانده میخندیدم دلم برات میسوزه اما میخواستم برای سال اینده که پیش دبستانی میری اماده باشی ودرضمن وابستگیت به منهم کم بشه امیدوارم بعدها که بزرگ شدی ...
18 مهر 1391

هفته آینده

 امروز ١٨ مرداد ماه مصادف با ١٩ ماه مبارک رمضان هست تصمیم گرفتیم برای آخر هفته آینده به امید خدا  به تبریز برویم و من حسابی کاردارم  مائده و مارال هم که حسابی ذوق زده شده اند مشغول جمع آوری تمام وسایلشان هستند دو شب قبل وقتی به خانه رفتم دیدم اتاق بچه ها حسابی بهم ریخته هست چشمتان روز بد نبیند هرلباس واسباب بازی و ..بود کف اتاف بود گفتم چی شده بچه ها گفتند هیچی داریم برای مسافرت وسایلمان را جمع میکینم گفتم هنوز خیلی وقت داریم درثانی قرار نیست همه خونه رو بار کنیم ببریم  زود اتاق رو مرتب کنیدکه خیلی خسته ام  اما بچه ها نمیتونستند اونهمه بهم ریختگی رو مرتب کنند با هر خستگی بود کمکشان کردم و وسایل رومر تب کردیم &...
19 مرداد 1391

قصه ایی که مارال گفت

دیشب خیلی خسته بودم مارال گفت : مامانی قصه نمیگی گفتم نه( آخه باید هرشب چندتا قصه بگم که بچه ها بخوابند شدم شهرزاد قصه گو  به بچه ها میگم اگه یکروز مسابقه قصه گویی بگذارند من برنده میشم چون خودم از بچگی خیلی کتاب قصه دوست داشتم و خیلی قصه خواندم که همه آنها به یادمه از قصه آدم کوتوله تا گلهای آوازخوان و اسب کرند و تا قصه هایی که خودم نوشته ام آخه قبلا یه کمی ذو ق نویسندگی داشتم  شاید یه روز قصه هام رو تو ی وبلاگ نوشتم تا مامانهای دیگه هم بخونند  )خوب بگذریم  مارال که دیدمن قصه بگو نیستم گفت مامان میخوای من برات قصه بگم گفتم آره که میخوام و مارال شروع کرد به قصه گفتن قصه ای که خودش ساخته بود ولی بنظرم خیلی جالب بود تصمیم گ...
3 مرداد 1391

تابستون مائده

مائده عزیزدلم نیز این روزا  هم به کلاس زبان میره هم اینکه به مارال آموزش زبان میده مارال وروجک هم با وجود اینکه هنوز الفبای فارسی رو بلد نیست اما تو زبان واقعا پیشرفتش عالیه واین بخاطراینه که مائده خیلی باهاش کارمیکنه فکر کنم وقتی به امید خدا به مدرسه رفت خیلی مشکل ندارم چون مائده خیلی خوب بلده درس بده اصلا از بچگی عاشق معلم بازی بود یادم هست تا ازمهد کودک میامد تمام عروسکهاشو کنار اتاق میگذاشت و هرچی تومهد بهش یاد داده بودند به عروسکاش یادمیداد حتی تنبیهشون میکرد خیلی جالب بودومن اگه به بازیش دقت میکردم میفهمیدم  اون روزدقیقا توی مهد چه اتفاق افتاده و چه آموزشهایی دیده است   اصلا از کارهای خانه و عروسک بازی خوشش نمیاد برعکس...
29 تير 1391