فرشته های آسمانی

امروز

امروز مائده ی عزیزم مریض شده وبه مدرسه نرفت البته دکتر گفت : علائم سرماخوردگی نداره امیدوارم که ماهی من زود خوب بشه وشاید هم دلیلش دلتنگی باشه چون این هفته عصرکارم و مائده رو زیاد نمیبینم البته هرچند  که خاله این هفته خونه ماهست چون مادرشوهرش مکه رفته و طبق معمول مامان جون باید از صبا نگهداری کنند و بخاطرهمین هم شما سرتون با بچه های خاله گرمه مخصوصا با صبا خیلی کارای بامزه میکنه یادمه چند روز پیش برای اینکه دستش به شیر آب برسه رفته بود یک کتاب کوچک چند صفحه ایی رو زیر پاش گذاشته بود ومیگفت وای پس چرا دستم نمیرسه ومنو مائده چقدر از این وروجک که اسمشو ممول گذاشتم خندیدیم ...
3 ارديبهشت 1392

ازدست شما بچه ها

    دیروز خیلی روزخسته کننده ایی بود چون صبح با باباتون دکوراسیون خونه رو تغییر دادیم ناهار درست کردم  وبعدهم سرکار خیلی خسته بودم چون شب قبل هم کار داشتم خیلی دیر خوابیدم  بنابراین گفتم شب  وقتی برم خونه زود میخوابم وقتی رفتم خونه مامانم گفتند که بیا شام پایین وبا هر خستگی بود شام خوردیم وشما هم که حسابی با اسما وصبا اذیت کردید که من نفهمیدم چطور ی شام خوردم چون همش میگفتم اینقدر ندوید  بعدهم که بالاخره مارال واسما دعواشون شد ومن مجبور شدم زود شمارو ببرم بالا چون باباجون خیلی خسته بودند وقتی رسیدم بالا دیدم مارال اومد وگفت مامان بیا برات شیرینی درست کردم گذاشتم روی میز باید حتما بخوری ...
1 ارديبهشت 1392

داستان گنجشک

خوب امیدوارم فرشته های نازنینم منو ببخشن که این روزا اخیلی کارداشتم ونتونستم خاطرات براتون بنویسم اما قول میدم که جبران کنم راستش تصمیم گرفتم هرقصه قدیمی رو که بلدم برای شما اینجا بنویسم تا شماها وقتی بزرگ شدید برا بچه هاتون بگید امروز میخوام قصه کنجشک رو براتون تعریف کنم یکی بود یکی نبود یک گنجشکی بود که داشت کنار سبزه ها را میرفت که یه خار رفت تو پاش به هرسختی بود اونو دراورد ورفت پیش نانوا وگفت : این خار من اینجا باشه من کار دارمیروم وبرمیگردم اما اگه خارم رو خراب کردی بودید انوق ت این ور تنورنت میجیکم اونور تنورت میجیکم تنورتو ور میجیکم  نانوا گفت : باشه من مواظبش هستم بعد از چند ساعتی که گنجشک برگشت دید ای وای خارش تو تنو...
22 فروردين 1392

سال 92

 خوب فرشته های خوشکلم عید هم تمام شد هرچند که دید وبازدیدها کماکان ادامه داره وقتی میبینم که شما دوتایی چقدر با گرفتن عیدی خوشحال میشید و هرروز باهم پولهاتون میشمارید یاد کودکی خودم میافتم  چقدر دوران بچه گی خوب وقشنگه مثل یه رویامیمونه بدون دغدغه وبا کلی آرزوهای قشنگ  به همین خاطرم دوست دارم تا جایی که ممکنه این دوران براتون زیبا وشاد باشه وسعی خودم هم میکنم  دیگه نمیدونم نظرشما فرشته ها چی باشه امیدوارم که بتونم این روزهای شیرین رو براتون به خاطره های زیبا تبدیل کنم   ...
15 فروردين 1392

بدون عنوان

  عطر نرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهاى شاد خلوت گرم كبوترهای مست نرم نرمك ميرسد اينك بهار خوش بحال روزگار           ...
5 فروردين 1392

خدا

  مطلب زیررو در سایت دنیای خنده http://zrgreet.blogfa.com/ خوندم خیلی زیبا بود من با اجازه زهراجون اونوکپی کردم تا شما هم بهره ببرید   خدا       آتشي نمى سوزاند " ابراهيم " را ، و دريايى غرق نمي کند " موسى " را ؛ کودکي ، مادرش او را به دست موجهاى " نيل " مي سپارد ، تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛ ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ، سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد ! مکر زليخا زندانيش مي کند ، اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند ... از اين " قِصَص " قرآنى هنوز هم نياموختي ؟! که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمي...
16 اسفند 1391

خونه تکونی

چیزی به عید نمونده ومن حسابی کاردارم وقتی فکر میکنم نمیدونم چطور سال قبل هم دانشگاه میرفتم هم سرکار وهم کارای خونه رو میکردم البته پارسال خیلی خونه تکانی آنچنانی نکردم چون وقت نداشتم ولی امسال بجاش دارم تلافی میکنم حسابی خونه رو میخوام برق بندازم     البته اگر مارال خانم بزاره راستش چند روز پیش آینه هارو تمیزکردم ولی فرداش که از سرکار آمدم دیدم وای آیینه ها کدر شده و خیلی بد شکل شده با خودم گفتم یعنی چی ؟ که مارال اومد و گفت مامان چون خسته میشی من شیشه هارو برات تمیز کردم که دیگه خسته نشدی خوشحال شدی حالا مامان ؟؟؟؟؟؟   گفتم آره گفت نمیگی دستت درد نکنه گفتم دستت درد نکنه دختر گلم وبعد اونو بوسیدم هرچ...
13 اسفند 1391

تولد

یک هفته ایی وقت نکردم براتون چیزی بنویسم   چون خیلی کارداشتم  اما امشب بهرطریقی بود برنامه ریزی کردم که بتونم سری به وبلاگ بزنم  خوب جمعه قبل تولد مارال هم گرفتیم و حسابی خوش گذشت مارال اولش بغض کرده بود که چرا دوستای مهدکودکش نیامدند وبالاخره هم اشکش دراومد حق هم داشت اما باهاش خیلی صحبت کردم گفتم که شاید براشون کاری پیش اومده  و خودشون هم ناراحتند که بعدش هم معلوم شد همان ٣نفری که دعوت کرده بود به مسافرت رفته اند و دوستاش خودشون هم ناراحت بودند بهرحال بهر طریقی بود ارومش کردیم اما بعدش صباخانم گریه کرد که منهم میخوام مثل مارا ل لباس عروس بپوشم یک لباس عروس مارال رو به زنداییتون دادم ...
13 اسفند 1391