خاطره این روزها
خوشکلهای من مدتی مامان براتون خاطره ننوشت چون کارهام زیاد بود و همین که فرشته های کوچولوی من دوتاشون مریض بودند خدرا شکر که بالاخره خوب شدید خوب از کدوم خاطر تو ن بگم بز ار ببینم خوب اول ا ز مارال دیشب امدم خونه در یخچال رو که باز کردم دیدم یک ظرف تو یخچال هست که نفهمیدم چی هست گفتم شاید مامان جون گذاشتند چند ساعت بعد تو امدی و گفتی مامان برات سوپ درست کردم و رفتی ظرف رو اوردی گفتی با زرد چوبه فلفل و اب و نمک یک سوپ درست کردم که وقتی میا یی خونه بخوری ولی مامان خودم یک کمی خوردم حالم بدشد خیلی بدمزه بود اگه خواستی بریز ش تو اشغالها وای که چقدر خندیدم عزیز دلم باز ممنون که ...
نویسنده :
مادر
18:30

