فرشته های آسمانی

خاطره این روزها

خوشکلهای من مدتی مامان براتون خاطره ننوشت چون کارهام زیاد بود و همین که فرشته های کوچولوی  من دوتاشون مریض بودند خدرا شکر که بالاخره خوب شدید خوب از کدوم خاطر تو ن بگم   بز ار  ببینم خوب  اول ا ز مارال  دیشب امدم خونه در یخچال رو که باز کردم دیدم یک ظرف تو یخچال هست که نفهمیدم چی هست گفتم شاید مامان جون گذاشتند چند ساعت بعد تو امدی و گفتی مامان برات سوپ درست کردم و رفتی ظرف رو اوردی گفتی با زرد چوبه فلفل و اب و نمک یک سوپ درست کردم که وقتی میا یی خونه بخوری ولی مامان خودم یک کمی خوردم حالم بدشد خیلی بدمزه بود اگه خواستی بریز ش تو اشغالها  وای که چقدر خندیدم عزیز دلم باز ممنون که ...
3 آذر 1390

تولد مائده

خوب مائده عزیزم جمعه تولدت هست امیدوارم که بتونم تولد خیلی خوب برات بگیرم که خوشحال بشی چون تو عزیزم عتاشق تولدی  از یک سالگی هم تولدت رو گرفتم تا الان که 9 ساله میشی به بلوغ میرسی امسال قراره  همکلاسی هات رو دعوت کنی و منهم  دوست دارم وقت بیشتری داشتم تا میتونستم تولدی خوب برات بگیرم اگه دانشگاه نمیرفتم یا اگه مرخصی داشتم  بهتره میتونستم وقتم رو تنظیم کنم هرچند که میدونم خدا همیشه بهم کمک میکنه راستی تولدت 8 آذره اما چون مصادف با ماه محرم هست زودتر برات قراره تولد بگیرم این روزها تو و مارال  فقط به فکر تولد هستید و دارید روز شماری میکنید  ایشالا بهتون خوش بگذره ...
3 آذر 1390

بدترین دوشنبه

دوشنبه هفته قبل  با گریه مارال از خواب بیدار شدم و دیدم  لباس مارال پراز خون شده از بینیش بحدی خون میامد که ترسیدم اخه همیشه خون دماغ میشد اما نه دیگه به این حد لباسهاشو عوض کردم و لباس خودم هم همینطور رختخوابش رو جمع کردم جون خیلی کثیف شده بود بعداز چند دقیقه خوب شد وخوابید ولی من ترسیدم تا یک ساعت بالای سرش نشستم وبعد کنارش خوابیدم ولی ساعت ٤صبح دوباره گریه کرد وقتی بیدار شدم ومارال رو دیدم نزدیک بود از ترس سکته کنم آخه این بار بیشتر خون ریزی داشت همراه بابا ش لباس پوشیدم آماده بیمارستان شدیم ومن یک ملحفه دور مارال پیچیدم چون با دستمال کاری نمیشد کرد وقتی بیمارستان رسیدیم دیگه خون پشت حلقش رفته بود و...
17 مهر 1390

مارال و نقاشی

مارال عزیز دلم تو خیلی به نقاشی علاقه داری هرروز که میام به خونه میگی مامان بهم نقاشی یاد بده دیشب بهت قول دادم که ببرمت کانونی که داخل پارک هست ثبت نامت کنم صبح که بیدار شدم دیدم زود رفتی لباس پوشیدی و موهات شونه زدی و گفتی بریم مامان کفتم کجا عزیزم و تو گفتی بریم برای کلاس نقاشی گفتم آخه من باید کارها را انجام بدم و ظهر هم بروم سرکار ولی تو گفتی نه مامان خود شما گفتی میبرمت خوب من هم تسلیم شدم و رفتیم ثبت نامت کردم قرارشده وقتی کلاسها شروع شد بهمون تماس بگیرن و تو خیلی خوشحال شدی  دوست داشتم کلاس خلاقیت هم بروی اما دیگه وقت ندارم تازه همین کلاس نقاشی هم زحمتش به عهده مامان جون میافته  خدا مامان جون برامون هزار سال نگه داره&n...
31 شهريور 1390

شعر زیبا

نی نی کوچولو میآره آلبوم عکس ها شونو می بینه دونه دونه عکس های توی اونو میبینه توی عکسی مامان جونش عروسه نشسته پیش داماد میخواد اونو ببوسه داماد کیه؟ باباشه   نی نی تو پولی میخنده اما لجش میگیره زود آلبومو میبنده میگه مامان نمیخوام تو بابا مو ببوسی چرا نکردی دعوت منو به این عروسی   ...
26 شهريور 1390

دوباره پاییز اومد

مارال عزیزم خیلی ناراحتم که سرما خوردی خدا کنه زودتر خوب بشی خودتم کلافه ایی همش میگی چرامریض شدم  هفته دیگه هم که مدارس باز میشه و دوباره سرما خوردگی ها شروع میشه و مائده حتما چندین بار سرما میخوره  همیشه از ماه مهر متنفر بودم  یه جوری دلم میگرفت آخه دلتنگی ها پاییز و برگ ریزان اون از یک طرف و شور امتحان و تکالیف هم از طرف دیگه ،  و سکوت دلگرفته کوچه ها  همیشه متنفرم از مهر هنوز که مادر دوتا بچه هستم با اومدن پاییز دلم تنگه میشه بازم زمستان بهتره و پاییز خیلی دلتنگه بهر حال امیدوارم حداقل  شما عزیزان در فصل  پاییز مریض نشین ...
26 شهريور 1390

بازار وکیل

 مارال جان امروز میخواهم خاطرات چند روز پیش راکه با تو عزیزم رفتیم بازار وکیل بنویسم بمناسبت روز مادر که هفته اینده هست میخواستیم برای مامان بزرگ به قول خودت مامان تبریزی خرید کنیم تا زودتر پست کنیم وقتی نزدیک سرای مشیر شدیم بابا برای تو بستنی خرید و را ه افتادیم بسمت بازار پارچه فروشها ،وقتی مشغول صحبت با فروشنده بودیم تو بستنیت تمام شده بود و میگفتی دستهام بهم میچسبه آب میخواهم ومن داشتم دورو برم را نیگا میکردم که کجا آب هست که یکدفعه یک پیرمردی که بساط پهن کرده بود گفت خانم کنار این مغازه یک درب هست  برو داخل مسجد آب هست بابا همان جا ایستاد ومن وتو گلم با هم رفتیم داخل از آنجایه پیچ میخورد و رفتیم وارد یک صحن بزرگ شدیم و باصفا ا...
12 مرداد 1390

شعرهای کودکانه به عشق مائده ومارال

توپ سفیدم قشنگی ونازی  و                        حالا من میخوام برم به بازی بازی چه خوبه با بچه های خوب                   بازی میکنیم با یه دونه تو چون پرت میکنم توپ سفیدم رو                     از جا می پره میره تو هوا قلقل میخوره تو زمین ورزش             &nbs...
11 مرداد 1390