[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 11:09 | نویسنده : مادر |

سلام

هرچند که تصمیم گرفتم که خاطرات رو دیگه توی دفترچه خاطراتم بنویسم یا  توی کامپیوتر خودم فقط برام خودم وبچه ها باشه ولی بدلیل دوستای گلم که خیلی توی این مدت پیغام دادن وخصوصی با هم حرف زدیم خودم هم دیدم مشکل از شما عزیزان فاصله بگیرم تصمیم گرفتم گاهی بعضی از خاطراتو رو اینجا بنویسم بازم میگم دوستای گلم خیلی دوستتون دارم وخوشحالم که باشما آشنا شدم 

 توی این یکسال اتفاقات زیادی ازتلخ وشیرین های روزگار پیش اومد ، بچه ها بزرگ وبزرگتر شدن وروزها پشت سرهم  وتند وتند گذشت تا به خاطره ها  بپیونده خیلی دوست دارم که روزهای کودکی ونوجوانی بچه ها انقدر خوش بگذره که مثل یک خاطره شیرین همیشه به یادشون باشه اما گاهی تقدیر نمیشه بهرحال خدارو شکر وبازم شکر وهزار مرتبه شکر که به خیر گذشته ..........

آخر هفته قراره بریم مسافرت ایشالله بعداز سفر اگه عمری باقی بودکمی از خاطرات گذشته رو مرور میکنم

دوستتون دارم دوستای گلم  دوستتون دارم دخترای گلم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 تير 1395 | 15:27 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 مرداد 1394 | 18:04 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | 16:59 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | 16:10 | نویسنده : مادر |

اینم هدیه ی فرشته ها بمن در روز مادر

 

این هدیه ی مائده عزیزم هست یک مجسمه ی خیلی خوشکل

واینم هدیه ی مارال خانم به من که یک پنکیک ویک لوازم آرایشی شامل : آینه وسایه ورژ گونه ورژ لب ومجددا پنکیک (_  هردوشون این هدیه ها رو با پول  خودشون خریده بودند)

واین گردنبند هم چند روز پیش با گل انار درست کرده

ممنون فرشته ها

دراخر عکس مارال که مشغول نماز خواند ن هست

 

 خدایا از تو سپاسگزارم که دوتا فرشته ی خوشکل دارم   ازتو سپاسگزارم که  این نعمات رو به من دادی کمک کن که بتوانم با کمک واراده ی تو بهترین ها را برایشان فرام کنم هیچگاه رهایشان نکن خدایا  امیدوارم فرشته هایم هم همیشه به یاد خالق زیبایی ها باشند

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 20 ارديبهشت 1394 | 8:21 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 25 فروردين 1394 | 17:30 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 اسفند 1393 | 7:59 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | 17:13 | نویسنده : مادر |

سلام

بعد از مدتها اومدم این چند مدت همش گرفتار مریض داری بودم اول که  فرشته ی  اولم مائده جون مریض شداما خدا شکر زود خوب شد واما بعدش فرشته کوچولوی  مامان مارال جونم مریض شد وانهم به طرز وحشتناک طوریکه گاهی 10 دقیقه مداوم وپشت سرهم سرفه میکرد که من میگفتم الان نفسش بند میاد حالا تب و هزیان گفتن هم دیگه بماند بالای سرش انواع دارو ردیف بود منکه که خیلی موافق دارو نیستم ولی دیگه از دارو  وتجویز طب سنتی گرفته تا دارو ی طب نوین از معجون عسل وشلغم گرفته تا به دانه و عناب و شربت دیفن هیدرامین و استامینوفن و بادام خیس شده و هیدروکسی زین و کتوتیفن و ......... ولی سرفه قطع نمیشد دیگه میزد زیر گریه  بحدی سرفه میکرد که یکشب باباجون ومامان جون هم بالای سرش گریه کردن گفتم شما باید به من دلداری بدین  خودتون گریه میکنید مگه تا حالا ندید بچه مریض بشه ولی واقعیتش این بود که خودم یواشکی همش اشک میریختم و لی برای اینکه اونا ناراحت نباشن همش میگفتم  چیزی که نیست خوب میشه  انواع دعا ها بالای سرش خونده بودیم 4 روز اصلا از جاش بلند نمیشد برای دستشویی هم بغلش میکردیم یکشب گفت مامان من توبه کردم چرا پس خدا منو نمیبخشه خوبم  نمیکنه گفتم عزیز دلم تو که گناهی نکردی گفت پس چرا خدا منو شفا نمیده

ومن پیش خودم  میگفتم شاید من گناهی کردم که باعث شده فرشته ی من اینجوری عذاب بکشه خلاصه بعداز 4 روز یکم بهتر شد و بلند شد و رفت تو ی اتاقش ولی دوباره روز بعدش دوباره سرفه وسر گیجه اومد سراغش دوباره شب تا صبح هزیان میگفت ومن اشک میریختم جمعه بود هیچ دکتر متخصصی نبود تمام بیمارستا ن ها رو تماس گرفتم بالاخره  راهی یکی از بیمارستان ها شدیم و اونجا یه متخصص اطفال بود داشت میرفت ولی چون مارو میشناخت اومد وتعجب اینکه یکربع گذشت ومارال اصلا سرفه نکرد به دکتر گفتم که من تمام داروها رو بهش دادم از گیاهی تا شیمیایی   جالبه که دکتر گفتن خوب آبشن هم بهش میدادی آبشن خیلی خوبه وبعد شربت دکسترومتوروفان تجویز کردن که خدا رو شکر خیلی بهتر شد و بقول قدیمیا که میگن بعضی دکترا دستشون شفان  (البته که شفای اصلی خداست ) از اون شب بهتر شد هرچند  که هنوز بعداز گذشت 15 روز آثار سرماخوردگی داره اما خیلی بهتر شده وتوی این مدت جناب بابا هم مریض شدن و بعدش که مدت 10 روز خودم مریضم وبحدی سرفه میکنم که نفسم بند میاد ومارال میگه مامان تقصیر خودشما هست وقتی من مریض بود م همش میگفتی کاش خودم مریض میشدم بچه ها م مریض نمیشدن

توی عمر م  این اولین باری هست که مریضی به این سختی وطولانی گرفتم کاش بارون میامد کاش همه ی بیماران زودتر خوب بشن کاش هیچ بچه ایی مریض نشه کاش مردم بخودشون بیان اینقدر گناه نکن تا شاید بارون بباره خدایا گناه ما بزرگتر ها رو پای بچه ها ننویس هرچند که خیلی بدیم هرچند که ..........

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 14:03 | نویسنده : مادر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستت دارم معلم عزیز





[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 16:27 | نویسنده : مادر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد